hacked by troop

hacked by troop

پرواز کردن هم عالمی دارد

پرواز کردن هم عالمی دارد آن هم پرواز سوی تو. این روز ها وشب ها

دلم بدجوری احساس دلتنگی میکند . مایلم تا بیایم تو مرا در آغوش کشی

و آن وقت من در زیر سایه ات احساس غرور کنم.

شب را به انتظار صبحی می نشینم تا چشمانم را روبه سویت باز کنم.

این روز ها پرواز کردن سوی تو را خواهم آموخت و تو مرا بال و پر خواهی داد.

 برای اوج گرفتن برای رسیدن.

تو را در ذهن می پرورانم و در قلب نگه می دارم.بیرون نروی از محفل دلم.. برای تو می تپد

می دانم که رها نمی کنی دستانم را پس به وسعت خوبی هایت

دستانم را بلند می کنم و تو هر کجا که باشم دستان مرا می فشاری

 و من احساس می کنم. گرمای دستان تو را..

آمده ام تا آسمان آبی تر از همیشه ات را نگاه کنم تا تو مرا نگاه کنی .

شب ستاره های خوبی های تو را می شمارم و صبح به امید دیدار خورشید وجودت بر می خیزم

چگونه مرا صید کردی که نگاهم را به چشمان تو گره کرده ام.

او ررا خود التفات نبودی به صید من// من خویشتن اسیر کمند نظر شدم

این روزها و شب ها که عده ای با بال هایی گسترده و دل هایی مملو از عشق

به سویت پر می کشند و در سرزمین خوبی ها قدم می گذارند غبطه می خورم به

حالشان و به جایگاهشان که چه بلند است و من هنوز

دستانم لمس نکرده اند تو را از نزدیک اما خوب می دانم

که تو همین نزدیکی هایی درست کنار من. و من عاجزم از دیدار تو

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر

حالا که رسیده ام به میانه های راه منزلت دلم می گوید مرا می پذیری هرچند من بدترین باشم.

سختی راه تو ذره ای از عشق من نکاست رسیدن به  تو آسان نیست من دلم را به نامت زدم.

من مجنون شدم تا مرا بپذیری . با تو عاقل ترینم و در نظر خلق مجنون ترین.

اصلا در ره خانه لیلی  که خطر هاست در آن // شرط اول قدم آن است که مجنون باشی.

و من قدم به قدم پیش آمدم تا  آن جا که دل هایمان را به هم گره بزنیم

و تو ناظر بر این عشق بازی باشی.

لذت نگاهت را با لحظه ای دیگر عوض نخواهم کرد.

تمام حرفم یه کلام است و آن هم تو می دانی پس من چرا  می نویسم؟!

قلم نا توان است برای نوشتن از تو کاغذ کم می آورد در مقابل مهربانیت

تو را چه به نامم که همه دلم را گرفته ای. چه گویم من  از خویش که ناگفتنش بهتر است.

من خمارم و مست تو کجایی که ؟

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی // که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد// دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

و این گونه مرا مقهور کردی و دلبرانه می آیی و می روی و مرا به دنبال خویش می کشانی .

معشوق بودن و ماندن تنها تو را سزاست و دیگر هیچ کس را نتوان معشوق خواند

که تو بالاترینی و من عاشق ترین.

گاه پرواز سوی آسمان را ترجیح می دهم به ماندن و ساکن شدن.

گاه دلتنگ گذشته می شوم و گاه شوق آینده قلبم را سخت می رباید...

تو نگاههم را نبین که می چرخد میان تو وغیر

دلم با توست تو خوب می دانی.

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست... تا نفهمند رقيبان كه تو منظور مني...

ديگران چون بروند از نظر از دل بروند... تو چنان در دل من رفته كه جان در بدني... .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 16:42  توسط troop  | 

قلبم را برای تو کرده ام...

دلم بدجوری دلتنگ دلتنگی های تونست.

امشب منتظر می مانم برای بهترین اتفاق زندگی.

هفته ها را به امید بودنت می گذرانم و ورز هارا باید تو سپری می کنم.

از قلب من چیزی برای از دست دادن نمانده.

همه را برای تو کرده ام...

تا نیمه ی ماه بعد ... فاصله چشمان تنها من هستم

و تو برای دوباره زندگی کردن با معنای واقعی...

دلم از نامردی های زمانه می گیرد امشب برای تپیدنی دوباره تو را می شنوم.

جاده بزرگی را آغاز کرده ایم...

تا انتهای جاده عشق چند قدم مانده؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 18:58  توسط troop  | 

دلتنگ که میشوم دلم می گیرد

از دل گرفته ام که خبر نداری


این جا برایت بیهوده می تپد...

اما...


همین که می دانم هستی همین که قلب هایمان دورادور هم دیگر را دوست دارند.


همین که من با توام. همینش کافیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 22:59  توسط troop  | 

منتظر می مانم...

دلتنگی هایم را با که قسمت کنم؟


منتظر می مانم برای رسیدنت.


برگ های زرد رنگ حالا بهترین نشانه ورود توست


هوا سرد است کم کم فصلی نو از راه می رسد.


فصل جدید زندگی من تویی! کی از راه می رسی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 20:7  توسط troop  | 

شب رفتنت آرزو می کنم، خدا وقت دوریتو کم تر کنه

دوستت دارم خیلی زیاد، خیلی ، اندازه همه آن چه برایم رقم زدی.


اندازه تمام دنیایی که برایم  ساختی، اندازه راهی که مرا با آن آشنا کردی.


اندازه تمام درخششت در شب های زندگی.


تو بهترین ستاره قلبم در آسمان بی کران زندگی هستی.


من لحظه ای با تو بودن را با دنیایی بزرگ تر از تمام


کهکشان های آسمانی عوض نمی کنم.


تو ، بهترین دوست از راه دوری.


اصلا مفهوم دوری و دوستی را با تو  خوب فهمیدم.


من صدایت کردم جوابم را ندادی، اصلاشنیدی صدای خسته ام را؟!


سال ها ؛ نه 4 سال است در انتظار لحظه ای دیدنت


له له می زنم و برای ثانیه ای بودنت


خط های  عالم را اشغال می کنم،


اما دریغ از لحظه ای بودن برای دیدنی طولانی.


دقیقه های دیدنت را در ذهن ثبت می کنم


و باز با تمام خاطراتت بازی می کنم و امیدم فقط


به آن روزیست که دوریت نزدیک تر شود.


اما بعد از 4 سال دلم می گیرد وقتی از آشنایی


و روزهای بی قراری می نویسم.


از زمان آشنایی یک طرفه ما ن6 سال می گذرد


و از روز های جدایی 4 سال.


انصاف نیست 2 سال برای بودن و 4 سال برای نبودن.


اما هدا هم تورا دوست دارد هم مرا.


تورا به خاطر تمام عزتی که در این دوری داشتی


ومرا به خاطر تو . اصلا تو را آفرید  برای


من برای همه کسانی مثل من اندیشه می کنند.


این جا من جوانی کردن را مزه اش را طعمش را با تو چشیدم.


با صبح های دلنشین


، با روزی که هیچ وقت نبود. ( هفتشنبه ) .


من ساکی نداشتم با کوله پشتی سفر می کردم.


و دوباره دست های خدا بر شانه هایم دمید تا


تو را به من هدیه کند و آخر را با نگاهی


سرشار از آسمانگی به تو  نگاه می کردم.


و جاد ه ای بی انتها برای نرسیدن.


و خداحافظی بی هنگام هم چون گریه ای در غروب .


خدا تو را دوست دارد . اصلا چرایش مهم نیست.


مهم این است که دوستت دارد ، من با خدا بودن را  از تو یاد گرفتم


و آرزو های بزرگ داشتن را و بهترین


راه را ، نتوانستم خوب باشم اما خوب یاد  گرفتم.


دوستت دارم بیش تر از همه آن چه که به من یاد دادی.


من با تو نه اصلا بی تو اما با فکرت آرامش گرفتم ،


می گیرم ، خواهم گرفت.


ایمان دارم لحظه ای  در یادت بودن را یا لحظه ای دیدنت


را و ثانیه ای از حرف زدن هایت با تمام


داشته های این چنینی عوض نمی کنم.


و از فرصتی که شب ها برایم می آوری ، خوب حفاظت می کنم.


من لحظه ای چشمک زدنت را با بزرگ ترین


ستاره های آسمانی عوض نمی کنم،


ستاره ی کوچک خوش بختی قلبم.


نشد تا تو هستی من عاشق بشم


نشد قلب ما عشقو باور کنه


شب رفتنت آرزو می کنم


خدا وقت دوریتو کم تر کنه

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 12:21  توسط troop  | 

دیشب حس عجیبی داشتم

سلام

دیشب حس و حال عجیبی داشتم.


نمی دونم چرا اما از همون دوسال پیش که برنامه شروع شد


تا همین دیشب بعد تموم شدنش حالم یه جور دیگه بود


مخصوصا از همون وقتی که این برنامه شد تنها راه ارتباطی.


دیشب با همون حس خوب آخر برنامه رو با دو تپق پی در پی گوش کردم


و بعدم تیتراژ انتهایی برنامه که منو ، نه همه رو هوایی همون روزهای قشنگ می کنه.


بعد طبق معمول گذشته های خودم که همیشه خدا حافظ رو وصل می کردم


به آرشیوی که داشتم و بعد برنامه ،اونا رو گوش می کردم.


اما دیشب شروع کردم به دوره کردن کانال های رادیویی معمولا عادت دارم


اون چیزی رو که دوسش دارم میذارم برای آخر .


شبکه ها رو یک به یک از آخر به اول دوره کردم.


از 107 تا به ابتذایی ترین شبکه همونی که من و تو یه جورایی


دوشنبه شب ها می پرستیمش.


نمی دونم چرا اما یه حس عجیبی بهم می گفت


می تونم باز هم صداشو داشته باشم.


اما با اولین دوره به رادیو ایران که رسیدم


تازه دو قیقه بود که چه فرصتی تموم شده بود.


پیش خودم گفتم جت هم که باشه تا حالا نرسیده این جا.


دوباره گفتم بذار ببینم برنامه ای که ضبط کردم درسته یا نه


آخه تو دوره وقتی به رادیو ایران رسیدم صدای علیرضا جاوید نیا رو شنیدم


و خب بعدشم ادامش که گفتم.


اما دوباره که رفتم سراغ دوره رادیو یه صدایی


گفت : قرار نبود بگین من اینجام و بعد بسم الله الرحمن الرحیم


و بعدشم 21 دقیقه و 25 ثانیه برنامه با فرزاد.


دیشب حس عجیبی داشتم خیلی عجیب.


دیشب کار خدا بود که بار دیگه دوره کنم شبکه های رادیویی رو.


کار خدا بود... کار خدا...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 16:31  توسط troop  | 

نشد که جمعه بیایی

نشد که جمعه بیایی



دوباره عشق پر است از نگاه و دلگیری


دوباره شهر پراست از هوا و درگیری


صداییست رسا از کجا برایم گفت؟


بیا تا به نهایت بیا که پرگیری


تو ای خیال  بزرگ تمام خاطره ها


بیا که از ردپای دلم اثر گیری


مرا میوه ی دل جز وجود عشق نبود


بیا تا زدلم  میوه ای ثمر گیری


نگاه را به نگاهت گره کردم زود


تو از نگاه دلم شد که یک نظر گیری؟


هزار بار به دنبال دل به راه افتم


تو خود پس چرا دست بر حذر گیری


به چشم آشک و آهست بر این فراق و نبود


بیا که  از دل من سخت خون جگر گیری


بیا که تا به کجاها دلم هوایت کرد


بیا که تا  زه و احسنت از قدر گیری


چون عاشق شوی و عشق بیاید پیشت


بدان که سخت بود لحظه گوهر گیری


هنوز آتش عشقت جدایی افکن بود


نشد که جمعه بیایی ره دگر گیری


سلام نیمه شعبان رو به همتون تبریک میگم.


شعر و متن ادبی از خودمه. فقط توی شعر  تو بیت سوم مصراع دوم (ردپای دلم)


برای دال تشدید نذارید موقع خوندن تا وزن عروضی مورد نظر درست شود. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 14:30  توسط troop  | 

تولدت مبارک بزرگ ترین بهانه وجود

چشم ها را بر درهای انتظار دوخته ایم.



شاید روزی کسی بیاید از همین درهای مهربانی.



من تا انتهای زیباترین جاده عشق نگاهم را ارزانی نگاهت می کنم



اصلا آمده ام  به استقبالت.



پله پله از سنگ های غلتان بالا می آیم .



زمین می خورم ، بلند می شوم.




ردپایت را نگاه می کنم تو که هستی ، پس چرا دستانم را نمی گیری.؟!




من به  امید تو پای در میخانه نهادم.


شراب عشق رابا اجازه ی  تو نوشیدم.


پس چرا با نیامدن هایت مرا حد می زنی؟




من، دیوانه وار از ابتدا تا انتهای بهاری ترین جاده را می دوم ،



شاید به مقصد برسم اما...




این روزها دلم بیش تر هوایت را کرده.



هوای آمدنت را، هوای حرف هایت را ،



دلم این روزها هوای تو را کرده.


دلتنگ شده  دلتنگ قدم هایت اما...



امشب برایت کیکی به وسعت تمام عاشقان ساختم



و به سال های نبودنت شمعی برآن نهادم .



جهانی را مامور خاموش کردنشان کردم .



 آری به یادت تولدی گرفتم اما شمعی روشن است



سهم تو برای خاموش کردن.




تا آن روز که بیایی روشن خواهد ماند به روی کیک خیال.




تا به نهایت انتظار آمدنت را می کشم.




من دیوانه وار بر درو دیوار شهر نام تو را می زنم .



هر جمعه خطی از نور برای نیامدن هایت



بر دیوار این روزهای گرگ و میش می کشم.


من ، منتظرم ، برای آمدنت ،


برای  تو.


تولدت مبارک  بزرگ ترین بهانه ی وجود.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 13:36  توسط troop 

آخییییییییییییییییییییییییش راحت شدم.

سلام


سلام


سلام


آخیشششششششششششششششششش راحت شدم.


امروز صبح کنکورمو دادم . خیلی حس خوبیه . فقط کسایی که کنکور دادن


حس منو می فهمن. 12 سال درس خوندن تموم شد. باورم


نمیشههههههههههههههههههههه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


بذارید از اولش تعریف کنم. ساعت یه ربع به دو شب خوابیدم صبح 10


دقیقه به 6 پاشدم. بابام یه عالمه بیسکویت خریده بود. هی می گفت


بخور. منم کلا یه دونه خوردم.


استرس نداشتما کلا همین قدر می خورم.


بعدشم رفتیم . من و مامان و بابام.خیلی زود رسیدیم. دم در دانشگاه.


«صنعتی شریف». 


ساعت 25 دقیقه به هفت. ده دقیقه بعد رفتم تو . بعد از چک کردن و


خلاصه بازرسی بدنی وارد شدیم.


یه عالمه از دوستامو دیدم اما هرکدومشون که منو می دیدن


یا من می دیدمشون هاج و واج نیگا می کردن .


انگار می شناختن ولی نمی دونستن کیه.


مارو انداخته بودن تالارها درست منتها الیه دانشگاه .



ما نیم ساعت تو راه بودیم تو محوطه تا برسیم.




بعدش که رسیدم بهترین دوستمو که خیلی منتظرش بودم دیدم و 


حسابی خوشحال شدم. پریدیم بغل هم دیگه.


یه فرم نظر سنجی و اطلاعاتم قبل از آزمون جواب دادیم.


یه خانومه هم دائما می گفت: داوطلبان گرامی ( با همون لحن این


خانومه) بعدم ادامه جمله هاش.


آزمون که شروع شد آخراش حس می کردم گردنم داره از جاش کنده


میشه. تموم که شد ( با کیک و ساندیس نخورده)


اومدیم بیرون من و دوستم.



کلی راه اومدیم اما این بار میون بر زدیم و ده دقیقه ای رسیدیم.


نزدیک در که شدیم. نیش همه باز بود.


پدر مادرا انگار به قهرمانای ملی نیگا می کردن.


( اما دوربین نبود) دوستم که کلی دست تکون می داد.


صدای خسته نباشید فضا رو پر کرده بود.


و مسیر برگشت که دوستمو آوردیم خونمون به اصرار مامانم.


مسیر 5 دقیقه ای رو نیم ساعت تو راه بودیم.


کلی هم از این بابت با دوستم خندیدیم.


وقتی که رسیدیم خونه همون موقع باباش اومد دنبالش. نشد یه دقیقه


بیاد بشینه با هم بحرفیم. تا ساعت دو نیم ناهار و نماز کلی حرف برای


خونواده.


از ساعت دو ونیم خوابیدم تا ساعت هشت شب.


خیلی خوشحالم خیلی. در پوست خویشتن نمی گنجم.


ایشالله همه تون این حس خوبو اگه درکش نکردید درک کنید.


فقط کاش رتبم همونی که دوس دارم بشه و بزنم


تو گوش علوم سیاسی


دانشگاه تهران.



+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 23:30  توسط troop  | 

ستاره بزرگ کهکشان قلبم، تولدت مبارک

شب بود، آرام نه ، با هیجان زیادی خوابیدم. خواب فردایی قشنگ را در


رویاهای شبانه ام نظاره کردم. فردا شاید ، نه حتما فرشته ای از آسمان


خدای مهربون بوسه ای بر زمین خواهد زد. 


شب با ستاره هایش زیادی نور افشانی می کرد ،


انگار جشن گرفته بودند


آمدنت را شاید هم برای بدرقه ات آمده بودند.


به تو می گویم ستاره کوچک تابستانی


من به جمع ما دنیایی ها خوش


آمدی.


تولد یعنی آغازی دوباره و تلاشی مضاعف برای رسیدن


به پیش رفتی روزافزن.


سی و چهارمین تابستان زیبای زندگیت مبارک باشد.


و از خدا می خواهم موفق باشی در تمام روز های زندگی.


و تا انتها نور افشانی ستاره ای داشته باشی.


در هر کجا که هستی



ستاره بزرگ کهکشان قلبم ، امروز ابتدای نور افشانی توست.



مبارک باشد این نور افشانی


و خدایا نگهدار ستاره کوچک ما باش.


یا علی.


+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1390ساعت 20:20  توسط troop  | 

مطالب قدیمی‌تر