پرواز کردن هم عالمی دارد
پرواز کردن هم عالمی دارد آن هم پرواز سوی تو. این روز ها وشب ها
دلم بدجوری احساس دلتنگی میکند . مایلم تا بیایم تو مرا در آغوش کشی
و آن وقت من در زیر سایه ات احساس غرور کنم.
شب را به انتظار صبحی می نشینم تا چشمانم را روبه سویت باز کنم.
این
روز ها پرواز کردن سوی تو را خواهم آموخت و تو مرا بال و پر خواهی داد.
برای اوج گرفتن برای رسیدن.
تو را در ذهن می پرورانم و در قلب نگه می دارم.بیرون نروی از محفل دلم.. برای تو می تپد
می دانم که رها نمی کنی دستانم را پس به وسعت خوبی هایت
دستانم را بلند می کنم و تو هر کجا که باشم دستان مرا می فشاری
و من احساس می کنم. گرمای دستان تو را..
آمده ام تا آسمان آبی تر از همیشه ات را نگاه کنم تا تو مرا نگاه کنی .
شب ستاره های خوبی های تو را می شمارم و صبح به امید دیدار خورشید وجودت بر می خیزم
چگونه مرا صید کردی که نگاهم را به چشمان تو گره کرده ام.
او ررا خود التفات نبودی به صید من// من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
این روزها و شب ها که عده ای با بال هایی گسترده و دل هایی مملو از عشق
به سویت پر می کشند و در سرزمین خوبی ها قدم می گذارند غبطه می خورم به
حالشان و به جایگاهشان که چه بلند است و من هنوز
دستانم لمس نکرده اند تو را از نزدیک اما خوب می دانم
که تو همین نزدیکی هایی درست کنار من. و من عاجزم از دیدار تو
تازه
فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی
از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر
حالا که رسیده ام به میانه های راه منزلت دلم می گوید مرا می پذیری هرچند من بدترین باشم.
سختی راه تو ذره ای از عشق من نکاست رسیدن به تو آسان نیست من دلم را به نامت زدم.
من مجنون شدم تا مرا بپذیری . با تو عاقل ترینم و در نظر خلق مجنون ترین.
اصلا در ره خانه لیلی که خطر هاست در آن // شرط اول قدم آن است که مجنون باشی.
و من قدم به قدم پیش آمدم تا آن جا که دل هایمان را به هم گره بزنیم
و تو ناظر بر این عشق بازی باشی.
لذت نگاهت را با لحظه ای دیگر عوض نخواهم کرد.
تمام حرفم یه کلام است و آن هم تو می دانی پس من چرا می نویسم؟!
قلم نا توان است برای نوشتن از تو کاغذ کم می آورد در مقابل مهربانیت
تو را چه به نامم که همه دلم را گرفته ای. چه گویم من از خویش که ناگفتنش بهتر است.
من خمارم و مست تو کجایی که ؟
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی // که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد// دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
و این گونه مرا مقهور کردی و دلبرانه می آیی و می روی و مرا به دنبال خویش می کشانی .
معشوق بودن و ماندن تنها تو را سزاست و دیگر هیچ کس را نتوان معشوق خواند
که تو بالاترینی و من عاشق ترین.
گاه پرواز سوی آسمان را ترجیح می دهم به ماندن و ساکن شدن.
گاه دلتنگ گذشته می شوم و گاه شوق آینده قلبم را سخت می رباید...
تو نگاههم را نبین که می چرخد میان تو وغیر
دلم با توست تو خوب می دانی.
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست... تا نفهمند رقيبان كه تو منظور مني...
ديگران چون بروند از نظر از دل بروند... تو چنان در دل من رفته كه جان در بدني... .

